همون غمی ک ریشه ب جان زده..
دلم یه جادهی کویری میخواد.. تا چشم کار میکنه سیاهیِ آسفالتِ جاده باشه و اطرافش بیابون! بی آب و علف! خورشید تیز و مستقیم بتابه جوری ک حس کنی لاستیک ماشین داره روی آسفالت نرم شدهی جاده از گرما، رد میندازه! سکوت باشه و سکوت! برم ب سمتِ انتهای نامعلوم.. آرومِ آروم.. فکر کنم ب همهی خودی ک نابوده.. فکر کنم ب هر تکه از وجودم ک یجایی توو این زندگی جا گذاشتمش..
اینکه قراره تا کجا ادامه بدم رو نمیدونم.. شاید یجایی یدونه دکه کوچیک کنار جاده باعث بشه بایستم و بخوام ک آب خنک ازش طلب کنم.. یه پسربچه آفتاب سوخته با لباسای ژولیده ب سمتم بیاد، سرشو کج کنه و با چشمای ریز شده از شدت نور آفتاب نگاهم کنه و بگه: آب نداریما! بعد ک سکوتم رو میبینه بگه: البته اگه آب میخوای! و بدون اینکه امون بده حرف بزنم باز ادامه بده: هرکی میاد اینجا فقط آب میخواد! خب حالا یچیز دیگه هم بخر دیگه.. و همینطور ک داره زیرلب غر میزنه برگرده و بره سمت دکه! خوب ک نگاه کنی چهره مبهمی از ی مرد رو توی دکه میبینی.. شاید پدرش! شاید این بچه همون انگیزه های کوچیکیه ک هرازگاهی ب سمتم میومد و بعدم بدون اینکه بتونم خوب حتی نگاهش کنم، راهشو میگیره و میره! شده تا حالا یبار از این انگیزه های کوچیک بخوای استفاده کنی حتی اگه تمایلی نداری؟ مثلا با صدای بلند بگی: آقا پسر! بیا یلحظه! و وقتی ب سمتت برمیگرده بگی: من آب نمیخوام! چی داری ک گرسنگیم رو برطرف کنه؟ دو گوشه ی لبش ب وضوح از هم فاصله میگیرن.. حیف نبود این خوشحالی رو ازش دریغ کنی؟ نیاز من توی تموم زندگی آب بود و انگیزه هایی ک سمتم میومد غذا بود! هربار ی تیکه از خودم رو توی یه دکه جا گذاشتم و فقط برای همون فاصله ی بین دو گوشه ی لب، چیزی رو خواستم ک نمیخواستم... ترحم؟ بله! قطعا! ترحم نسبت به خودم، نسبت ب پسربچه ی آفتاب سوخته ی وسط جاده!
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛