اما تسلیم نمیشم
چه مرگمه؟ نمیدونم! فقط از صبح بهم ریخته و عصبیم.. معدهدرد پدرمو درآورده! مث ی بچهای ک بعد از کلی پیادهروی خسته شده و مامانش دستشو گرفته و داره کشون کشون میبرش، خستهم و دارم زوری ادامه میدم...
+ نوشته شده در شنبه ۳ تیر ۱۴۰۲ ساعت 21:58 توسط دخترک
|
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛