و امسال هم..

مزخرف‌ترین دردِ پریود، سردرده! قبلنا ک دل‌درد داشتم ناشکری کردم الان دل‌دردم کم شده و سردرد وحشتناک! و خب چندماهه تهوع هم بهش اضافه شده.. میدونم یچیزیم هست ولی ترس همیشگیم از دکتر رفتن، نمیذاره ک برم و ببینم دقیقا چمه و درمان کنم.

سال تموم شد و من اسمش رو میذارم سالِ بطالت و سردرگمی، مخصوصا نیمه دوم! رضا برای سال جدیدم ی برنامه جذاب چیده و ذوق دارم ک زودتر شروع بشه :) چرا انقد دوسش دارم؟ چون حواسش ب همه چی هست و از کنار مشکلات جزئی من هم بی‌تفاوت نمیگذره.

بدترین روزای امسال هم، روزایی بود ک مامان بیمارستان بستری شد. اشک‌های بابا، اشک‌های داداش... و منِ داغونی ک خداروشکر رضا رو داشتم.. مامان این روزا بهتره ولی نه مثل سابق..

چشم ب هم بزنم ۲۹ اسفند ۱۴۰۳ میشه و دارم مینویسم.. هرررچی ک می‌نویسم کاش آخرش این باشه ک خداروشکر همه‌ی خانواده‌ی کوچیکم سالم و سلامتیم...

خدایا شکرت!

عاشق شدی؟

عاشق شدن شبیه پریدن از ارتفاع بلنده

عقلت می‌گه نپر می‌میری

دلت می‌گه نگران نباش تو می‌تونی پرواز کنی...

افسردگی جایی نداره!

بازم تهِ تهِ همه‌ی لذت‌ها و خوشی‌ها، غم و ناراحتیا، سختیا و بدبختیا یچیزی هست ک آزارم میده.. عمرم رو دارم ب بطالت میگذرونم! دیشب ب رضا میگفتم ک من قبلا سرکار میرفتم، کتاب میخوندم، فیلمای خوب می‌دیدم، بیرون میرفتم، کلاسای آنلاین شرکت میکردم، اما الان فقط توی خونه‌م! با اینکه روی پروژه دکتر ن دارم کار میکنم اما بقیه روزم داره توی گوشی و پای تی‌وی میگذره! مگه وقتایی ک با رضا میریم بیرون..

خیالم از بابت مریضی مامان کمی بهتر شده ولی باز نگرانم.. درحدی نگرانم ک امروز با بابا بحثم شد و دارم سعی میکنم متقاعدش کنم از بازار دل بکنه و یکمی ب خونه نزدیکتر بشه.. میترسم از اینکه مامان تایم طولانی خونه تنها بمونه.. تلاش میکنم خونه‌م رو نزدیک مامان بگیرم ولی خب بازم این نگرانی منو برطرف نمیکنه..

من و رضا هنوز عقد نکردیم و برنامه‌ی درست و حسابی هم براش نداریم! بازم داریم با هم آشنا میشیم؟ احتمالا! هنوزم کوچکترین چیزی وجود نداره ک بخوام از انتخابم پشیمون بشم ولی واقعیت اینه ک من نگرانم. نگرانم از اینکه این حالت افسردگیِ مسخره‌م رضا رو اذیت کنه..

باید پاشم و دوباره سر خودمو گرم کنم! شاید نخوام تمام وقت مثل سابق سرکار برم ولی میتونم علایقم رو دنبال کنم..

خدایا شکرت! بخاطر وجود بابا، ک مهربون و خوشروئه همیشه. بخاطر وجود مامان ک چراغ خونه و دلگرمی منه. بخاطر وجود داداش ک هرچند دور ولی ی پناهه برام. بخاطر وجود برادرزاده، ک روزی هزاربار عکسا و فیلماشو میبینم و قربون صدقش میرم و باعث میشه بخندم و ب زندگی امیدوار باشم. و بخاطر وجود رضا، ک همه‌ی خواسته‌ی من از این زندگیه :)