خیلی وقته کتاب نخوندم، موسیقی نشنیدم.. درگیر بزرگسالی شدم. توجیه بهتری نمیتونستم برای حال این روزهام پیدا کنم. بزرگسالی از نظر من یعنی دغدغهی سلامتیِ ک با افزایش سن داره ب خطر میفته، درگیر پول و خونه و کار و... از دیروز ک رفتم سونو، ی لحظه هم ذهنم آروم نیست ولی وانمود میکنم ک خوبم. ترسیدم؟ شاید! ولی بیشتر از ترس، این فکرِ ب آیندهی نامعلوم اذیتم میکنه.. امان از خیالبافی! ب رضا واقعیت رو گفتم و بعد پشیمون شدم.. الکی نگرانش کردم.. گناه داره طفلی :(
۲۷ سالمه و ب تعبیر مراکز درمانی ۲۸! سنِ کمی نیست خب! همین پنجشنبهها یا جمعهها ک میریم بهشتزهرا سر خاک بابای رضا، ب قبرای اطراف ک نگاه میکنم، متولدین دهه ۷۰ کم نیستن دیگه.. همین چندتا قبر اونطرفتر ی دختر خیلی زیبا زیر خاک خوابیده ک از من ۳ سال هم کوچیکتره! دارم میگم ک از مرگ میترسم؟ نه واقعا نمیترسم، از اتفاقاتِ قبلش میترسم... من از مرگ ناگهانی میترسم.. دوس دارم مرگ رو انتظار بکشم.. قبلش بتونم خوب خانوادمو ببینم و دلتنگی رو زندگی کنم.. ممکنه روانی هم باشم خخ