پاییز

ی مدته دیگه رضا برای ناهار خونه نمیاد و من تایم بیشتری برای خودم دارم. هرکاری میکنم تا حس رضایتم از خودم بیشتر بشه!

اینکه پاییز از رگ گردن نزدیکتره منو بینهایت خوشحال کرده! اصلا حالم خوبه، روحم آرومتره! من پاییز کلا ی آدم دیگه میشم :)

این دونفر

من روی سکوت این مطب حساب کرده بودم ک بشینم یکم کتاب بخونم. حالا این آقای میانسال خوش‌پوش به همراه دوست دختر کم سن و افاده‌ایش اومده و نشسته و داره با دکتر بلند بلند صحبت میکنه! تمرکز ندارم چیزی بخونم..

کاش حداقل بوجی موجی نکنن جو سالم مطب دکتر رو خدشه‌دار نکنن :| منشی بلند شد رفت من کجا برم؟ :)))

سال‌های نوجوونی

توی مطب دندونپزشکی نشستم و منتظرم مامان کارش تموم بشه. یکم دلم درد میکنه اما قابل تحمله.. توی این تایم بیکاری رفتم کانال دستنوشته‌های س رو سرچ کردم و پست جدیدش رو خوندم. شعر قشنگی بود. ی صوت از خوانش یکی از شعرهای خودش با صدای خودش منتشر کرده بود ک شنیدم. فکر میکنم بعد از حدود ۱۰ سال صداشو شنیدم و پرت شدم ب روزهای هم صحبتی.. ب سرم زده بود عضو کانالش بشم و باتوجه ب تعداد کم اعضا حتما متوجه حضورم میشد ولی خب بیخیال شدم. حس کردم کار بیهوده‌ای میکنم..

من کلا دلم برای هیاهوی سال‌های دور تنگ شده.. خیلی دورا! قبل از ازدواجم.. و حتی قبل از ازدواجش.. چرا؟ چون اون سال‌ها فکر میکردم ک میتونم حرف بزنم، میتونم گریه کنم، میتونم غر بزنم، میتونم بخندم.. و الان فقط زنده‌م! ی موجود زنده‌ی ۲۸ ساله! اووووه ۲۸ سالم شده و تو نیستی ک بازم شنوای من باشی.. البته ک خیلی غرغرو‌تر از اون دخترک نوجوونم... بگذریم، هرجا و در هر حالی هستی خوش باشی..

گرسنه‌م شده و دلم شیرینی تازه میخواد اما چه کنم ک رژیمم :|

بی آبی به توان هزار

دو روزه ک مدام آب قطعه.. الانم بیدارم و منتظرم ماشین لباسشویی خاموش بشه چون احتمالا فردا هم باز آب قطع میشه و خوشم نمیاد لباسای کثیف بیشتر از ی حدی بشه..

هرلحظه ک ب آب نیاز داشتم فحش بود ک نثار حضرات دولت میکردم. دهه شصت این مدل بی‌آبی معقول بود ولی الان، توی اوج ادعای ایران، این قطعی‌های مکرر چه دلیلی داره؟! مدیریت آب رو ک خدا داده از توانشون خارجه بعد انتظار داریم بتونن ارز و طلا و تورم رو مدیریت کنن.. جالبه نه آب هست و نه برق اما همچنان مبالغ گزاف بابت این دو میگیرن! خنده‌داره واقعا..

از همه جالب‌تر اینه ک هربار آب خونه‌ی ما قطعه، مامان‌اینا چندتا کوچه اونورتر آب دارن! باز خوبه نزدیکم و زود خودمو میرسونم اونجا..

لباسا رو پهن کنم و بخوابم ک خیلی گیجم..

خود خودم

روتین پوستی، ورزش و درس! ۳ تا هدف حداقل یک‌ماهه ک باید انجام بشه. بسه دیگه حرص خوردن ‌و فکر و خیالای الکی! یکم ب فکر خودم باشم...

بی آب

از تولد برادرزاده اومدیم و آب قطعه و من ب همه فحش دادم ولی باز آروم نشدم. خسته‌‌م ولی خوابم نمیبره، مغزم شلوغه.. کاش آب بود و میتونستم برم حموم، گرمای آب آرومم کنه و بعدش راحت بخوابم..

برادرزاده رو ک میبینم دلم بچه میخواد ولی بلافاصله ب زندگیم نگاه میکنم و پشیمون میشم! هیچی سرجاش نیس.. من عجولم یا واقعا همه چی خیلی کند پیش میره؟ نمیدونم..

نون قندی

ظهر ک برقا رفت اومدم خونه بابااینا. تحمل گرما نداشتم. روی کاناپه خوابم برد و دو ساعت بعد با گردن درد بیدار شدم.. امشب کتلت درست کردم. چند روز پیش ب رضا گفته بودم درست میکنم و نکردم میگفت بیرون بودم بوی کتلت بهم خورد دلمو صابون زده بودم برم خونه کتلت داریم! توو دلم موند این حرفش و امشب درست کردم. طبق عادت و روش همیشگی مامان، اول ناهار فردای بابا رو گذاشتم. ۶ تا کتلت خوش رنگ! بعد دیدم برای شام خودم و رضا و بابا نفری ۳ تا بیشتر نموند. راسته ک میگن هرچقدم کتلت درست کنی بازم ب هرکی ۳ تا بیشتر نمیرسه :))

مامان فردا برمیگرده. پنجشنبه هم دعوت شدیم ب جشن تولد برادرزاده. فردا باید برم خرید. لباسی ک انتخاب کردم بپوشم رو پرو نکردم و ففط امیدوارم ک هنور اندازم باشه! همچنان رژیمم اما نه ب سختگیری هفته‌های قبل..

امشب ک بابا اومد، نون قندی خریده بود. خیلی تازه بود و کلی خوردم! نون قندی برای من کلی خاطره‌ی قشنگ کودکی رو زنده کرد.. درست مثل پیراشکی‌های شکری، پسته‌های با پوست تازه و... بابا هنوزم مثل بچگیام خوب میتونه منو خوشحال کنه :)

تنهای شب

من از اینکه شبها تایم طولانی تنهام بیزارم.. ب شدت پرت میشم توی زندگی مشترک سابق و عذاب میکشم.. اون شبایی ک تنها و با گریه میخوابیدم.. الان خبری از گریه نیست ولی خب نمیدونم چیکار کنم ک این حس از بین بره..