واقعا زندگی همینه؟

مسیر زندگیمون شده یه راه آسفالت با چاله‌های زیاد! ی تایمی خوب و رَوون جلو میری یهو میفتی توو چاله! ب بدبختی ازش بیرون میای و همین ک دهن باز میکنی بگی چه چاله‌ی مزخرفی بود و چقد آسیب زد، یهو میفتی توو چاله‌ی بعدی! و این روند همینجور ادامه داره...

زبون ب دهن بگیر دختر!

شاید بالای هزار بار اتفاق افتاده ک ی حرفی رو ب مامان زدم و بعدش پشیمون شدم و هربار خودم رو لعن کردم ولی باز تکرار شده! چرا آخه یچیزایی رو تعریف میکنم ک بعدش با ی جمله روح و روانم رو بهم بریزه؟ خدایا این بار اگه خواستم چیزی بگم لطفا درجا لالم کن :|

مدرسه

چند روز پیش انباری رو مرتب کردیم با مامان. ی کارتن پر از دفتر دیکته و کارنامه‌ و وسایل مدرسه پیدا کردم. کارنامه‌ها رو مامان خیلی مرتب توی آلبوم گذاشته بود. از دیدنشون هم خوشحال شدم و هم ناراحت! ماها چقد دوران مدرسمون سمی بوده. مثلا دفتر دیکته داداش رو میدیدم. برای املای پسربچه‌ی ۸ ساله ک بخاطر یدونه غلط کوچیک ۱۹ و نیم شده، معلم زیر نمره‌ش نوشته بیشتر دقت کن! اخه چرا ب بچه حس ناکافی بودن دادی؟ چرا عوض اینکه ازش تعریف کنی نوشتی بیشتر دقت کن اونم فقط بخاطر نیم نمره؟! یا مثلا توی کارنامه‌های خودم، دوران راهنمایی، نمره‌ی ۱۹ و ۷۵ ثبت شده برای ی درسی و معدل کل رو ۲ صدم پایین اورده! اخه معدل ۱۹ و ۹۸ چی بود ک من کلی هم بخاطرش زار زدم :| واقعا هدف معلمه از اینکار چی بود ک روانِ منو اون سال‌ها بهم ریخت؟!

چه روزایی رو گذروندیم، بعد الان ک میپرسن دلت واسه مدرسه تنگ نشده؟ و میگیم نه! چقد درکش برای بعضیا سخته.. مدرسه نبود ک، شکنجه‌گاه بود! حالا ی عده دهه شصتی و دهه هفتادیِ روانپریش دور هم جمع شدیم ک حاصلِ سال‌ها برخورد گاهاً غلطِ خانواده و فشارهای روانیِ دورانِ مدرسه، پدرمون رو دراورده..

هم‌اینک خواهرشوهر

و شروع آزارهای خواهرشوهر! یعنی انقد این مسئله برام مسخرس ک هیچوقت فکر نمیکردم خودم درگیرش بشم. بشین زندگیتو کن دیگه با من چیکار داری اخه! اما جدی جدی ترکش‌های این موجود داره ب منم میخوره :|

یوقتایی حرفای مامان باعث میشه در لحظه حس باخت و بدبختی و بیچارگی و آوارگی روی سرم آوار بشه. فرمودن ک رضا اون کسی نیست ک انتظار داشته و نمیتونه زندگیشو مدیریت کنه! حالا چرا اینو میگه؟ چون خودِ احمقم بیشتر از حد نیاز مامان رو در جریان یسری مسائل میذارم. حالا چرا هرچی میشه ب مامان میگم با اینکه میدونم برام شر میشه؟ چون خودش اینجوری تربیتم کرده. از همون بچگی! من همیشه باید همه چیز رو کامل تعریف میکردم. از ریز و درشت اتفاقایی ک توی مهد و مدرسه برام میفتاد تا الی آخر... نگفتنِ یچیزایی چنان عذاب وجدانی بهم میده ک دلم میخواد بمیرم! کاش از این مامانا نباشم، کاش هیچوقت نخوام مچ بچمو بگیرم و بهش ثابت کنم چیزی رو ازم پنهون کرده، کاش مامانِ کنترل‌گری نباشم، کاش همیشه نقد نکنم، کاش کاش کاش و هزاااار کاش