کلافگی

ترکیبِ این روزای حوصله سر بر با دوران پُرتنشِ منس، من رو کلافه کرده.. اومدم اینجا ک شاید بتونم یکمی وبلاگ گردی کنم و حال و احوال خودمو تغییر بدم. من کم کم دارم به مرداب تنهایی و افسردگی برمیگردم. بیکار بودن و اینکه هیچ کاری برام جذاب نیست داره خودمو میترسونه! خوشبحالِ رضا ک همیشه ی کاری برای انجام دادن داره و سرش گرمه... اما من چی؟! در طی روز سراغ آینه هم نمیرم ک مبادا تار ابروهای تازه بیرون زدم کلافه‌م کنه! سراغ ویدئوهای آموزشیم نمیرم و تمریناتمم انجام نمیدم. از همه جالب‌تر اینجاست ک حتی کتابامم از خونه‌ی بابا نیاوردم ک کمی از لحظه‌هام رو پُر کنن... باید چیکار کنم؟

حوصله و اعصابم ندارم!

این روزا حال جسمیم خوب نیست.. پلی کیستیک بودن هم دردسریه! با س صحبت کردم ک بریم باشگاه دوباره و قرار شد از سال جدید شروع کنیم. ورزش قطعا شرایط رو بهتر میکنه..

دلم میخواد علاوه بر این دوره آموزشی ک دارم میگذرونم، ی دوره‌ی جدید رو هم شروع کنم. مخصوصا برای روزای دمِ عید و عید ک رضا حسابی سرش شلوغه و بیشتر توی خونه تنهام. بازم خوبه ک خونمون ب خونه‌ی بابا نزدیکه و مدام در رفت و آمدم!

مامان رفته ماموریت و دیروز رفتم خونه‌ی بابا و شام درست کردم. بعدم رفتم حموم و وقتی اومدم بیرون بلافاصله برق رفت! خداروشکر کردم ک خونه‌ی خودمون نیستم وگرنه خونه سرد میشد و آب یخ! دو ساعت و نیم برق نداشتیم و هرنوع ناسزایی ک بلد بودم ب باعث و بانیاش دادم.. این واقعا مملکته ک ما داریم؟ هیچوقت ب فکر مهاجرت نبودم ولی شایدم بد نباشه‌..

دبیر شیمی

امروز با مامان رفتم بیرون. اتفاقی یکی از دبیرای دبیرستانم رو دیدم. اسمش یادم نمیومد ولی مطمئن بودم خودشه. صحبت کردم و اشتباه نکرده بودم! خبر از فوت مدیر مدرسه و یکی از دبیرا داد و من واقعا شوکه شدم.. دبیر شیمیِ مهربون و دوست داشتنی بر اثر بیماری دو سال پیش فوت کرده. چهره‌ش از ذهنم بیرون نمیره.. متانت و آرامشش..

توی سایت بهشت زهرا سرچ کردم و پیداش کردم. باید برم سر مزارش.. و همچنین مائده.. همکلاسیِ همون دوران.. دنیا همین‌قدر پوچه! از ما جز اسم و ی خاطره باقی نمیمونه...

شهرزاد

آخرین قسمت سریال شهرزاد رو هم دیدم و تموم! همون موقع هم ک پخش میشد ندیده بودمش. دوره آموزشی جدیدم هم یک هفته ست شروع شده ولی حالم باهاش خوش نیست! مثل دوران دانشجویی بهش نگاه میکنم!

چرا نوشتنم نمیاد؟!