کمالگرایی یا هرچی!
چند بار تایپ کردم و پاک کردم.. بنظرم رسید حرف نزنم شاید بهتر باشه. کل زندگیم شده غر زدن درمورد کار و سختی ها و زندگی سابق و.. توی خونه هم ب شدت بی حوصلهم و حال خودم از این بیحوصلگی بهم میخوره. از اینکه بابا باهام حرف میزنه و حوصله جواب دادن ندارم.. از اینکه مامان باهام صحبت میکنه و حوصله جواب دادن ندارم.. من این روزا سعی میکنم فقط شنونده باشم! اتفاقا هم خیلی احتیاج دارم بشنوم.. از بابا از مامان از داداش از س از م از همکارا از رئیس از همه... حرفای هیچکس هم برام تکراری و خسته کننده نیست فقط نمیتونم جواب بدم، نمیتونم تعامل کنم، نمیتونم منم حرف بزنم! اون روز ک رئیس صدام کرد و گفت حرف بزنیم.. وقتی گفت حالت چطوره و گفتم بد! اشک توی چشمام جمع شد! فک میکردم اشکم خشک شده از بس ک این چشمام چند روزه اشک ندیده و خشکه! بین صحبتهاش ی حرفی زد ک خیلی رفتم توی فکر.. گفت چرا خودتو تحویل نمیگیری؟! راست میگفت! خودمو تحویل نمیگیرم چون حس میکنم کافی نیستم.. توو جایگاهی هستم ک میدونم خیلی از هم سن وسالام نیستن و شاید آرزوشم داشته باشن ولی بازم کافی نمیدونم! من همیشه از همه چیز بهترینش رو خواستم و نشده! اگه تو زندگی متاهلیم شکست خوردم چون از اون آدمی ک مثل خودم و هر آدم دیگه پر از عیب و نقص بوده، 100 رو خواستم! درس خوندم و موفق بودم ولی راضی نیستم چون بنظرم 100 نبودم و این میشه ک دوباره میرم کنکور میدم و توو ذهنم شروع از اول رو میچینم! من کمالگرام؟ آره خب! از نوع افراطیش؟ آره دقیقا! اینو اولین بار کی بهم گفت؟ جناب ن! وقتی اولین بار ب اندازه چندتا جمله چت کرد و گفت پیشنهاد میکنم چگونه کمالگرا نباشیم رو بخون! گفت ک خودشم کمالگراست و این کتاب تا حدودی کمکش کرده! خوندم؟ نه! فقط خریدمش و توو کتابخونه طاقچه سیو شده! ر ک بهم گفت ک بعلت کمالگرایی افراطیش ی مدت تحت نظر تراپیست بوده! با اون کمالگراییش من توی چارچوبش جا شده بودم و میخواست ک باهام توی رابطه باشه و من گفتم نه! چرا؟ چون من توی کمالگرایی از اون افراطیترم! خنده داره واقعا! همیشه آدمای شبیه خودمو ب خودم جذب کردم و همیشه هم از اون نوع آدم صدمه دیدم و باز نخواستم خودمو تغییر بدم! خب چرا نمیخوام قبول کنم ک ایراد دارم؟ چرا نمیخوام برم پیش تراپیست؟ چون فکر میکنم اون تراپیست خفنی ک بتونه بفهمه و جلوی بازیگری منو بگیره وجود نداره!! اینم از کمالگرایی افراطی میاد؟ نمیاد؟ مهم نیست! اصلا تعریفم از کمالگرایی اشتباهه؟ خب باشه! اسمش هرچی ک میخواد باشه..
بازم بگم حالم بده یا معلومه؟ گیجم، آشفتهم، بین عقل و قلبم دعواست، بین گذشته و آیندهم جنگه... آروم نمیشم مگه این ک تصمیم بگیرم زندگی رو رها کنم.. ب اون جمله " گاهی باید همه چیز را ب حال خود رها کرد" عمل کنم و لباس شعار رو از تنش دربیارم! امتحان کنم چند روز؟
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛