منِ گیجِ تنها
امروز صبح درمورد ینفر یچیزایی شنیدم ک هنوز گیجم! نمونهی بارزِ شخصی ک دیگران رو پلهای برای پیشرفت خودش میکنه.. بنظرم اومد چقدر اینجور آدما میتونن حال بهمزن باشن! و نکته جالب ماجرا اینه ک رفتارای فرزندش رو بررسی میکنم میبینم عین خودش شده در ابعاد کوچیکتر! همینطور آدما از بیشعوری خودشون تکثیر میکنن..
مامان یک هفتهس نیست و نبودنش ی هفته دیگه هم ادامه داره و من تنهاترینم.. بیشتر وقتمو این هفته توو شرکت گذروندم و تایمی ک خونه بودم فقط در حد ی آشپزی و غذا خوردن و خوابیدن بوده.. و امشب تنهام.. میخواستم تنها هم بمونم اما بابا شرط کرد اگه س نیاد پیشم نمیره اونجایی ک باید بره! قبول کردم و ب س گفتم اگه میتونی شب بیا تنهام و گفت ک میاد! یکم دیگه وسایلمو جمع کنم برم خونه.. سرراه هم باید کلی خرید کنم..
برای اولین بار توو تموم عمرم فقط یدونه کفش سالم درحال حاضر برام مونده و همین یدونه هم اصلا راحت نیست.. کاش وقت کنم برم بخرم! بااااید وقت کنم البته وگرنه پاهام نابود میشن..
و اینکه گرما.. امان از گرما!
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛