گردن درد
تازگیا گردن درد دارم. خیلی هم شدید. باید حتما برم پیگیری کنم. دیشب انقد دردش زیاد بود ک نتونستم هیچکاری کنم و رضا خونه رو جمع و جور کرد. چندوقت پیش س میگفت باید بخاطر مشکلش بره دکتر و همسرش همراهی نمیکنه. این چیزا رو ک میشنوم بیشتر خدا رو شکر میکنم بخاطر همراه بودنِ رضا..
امروز تمام مدت آنتراک بین کلاسها داشتم بلیطها رو چک میکردم برای سفر ب مشهد. امشب درموردش با رضا حرف بزنم ببینم چی میشه.
سر و کله زدن با دخترای ۱۵، ۱۶ ساله هم جذابه هم سخت! این دخترا هنوز انقدر پاک و معصومن ک ب راحتی احساساتشون رو بروز میدن و این برام جالبه.. امیدوارم همشون زندگیهای قشنگی داشته باشن..
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛