گردن درد

تازگیا گردن درد دارم. خیلی هم شدید. باید حتما برم پیگیری کنم. دیشب انقد دردش زیاد بود ک نتونستم هیچ‌کاری کنم و رضا خونه رو جمع و جور کرد. چندوقت پیش س میگفت باید بخاطر مشکلش بره دکتر و همسرش همراهی نمیکنه. این چیزا رو ک می‌شنوم بیشتر خدا رو شکر میکنم بخاطر همراه بودنِ رضا..

امروز تمام مدت آنتراک بین کلاس‌ها داشتم بلیط‌ها رو چک میکردم برای سفر ب مشهد. امشب درموردش با رضا حرف بزنم ببینم چی میشه.

سر و کله زدن با دخترای ۱۵، ۱۶ ساله هم جذابه هم سخت! این دخترا هنوز انقدر پاک و معصومن ک ب راحتی احساساتشون رو بروز میدن و این برام جالبه.. امیدوارم همشون زندگی‌های قشنگی داشته باشن..

تب‌دار

رضا سرماخورده، دیشب ک اومد خونه حالش اصلا خوب نبود، تا صبح هم چندباری سعی کردم با دستمال نمدار تبش رو پایین بیارم. با شریکش هم دعواش شد و شنیدم ک پشت تلفن میگفت یا سهممو بخر یا بفروش! از همون اول هم از این شراکت خوشم نمیومد و امیدوارم ب بهترین شکل ممکن تموم شه... براش سوپ درست کردم و منتظرم بیاد خونه.

گریه

روز چندان خوبی نبود، من اولین تجربه‌ی تدریسمه و خیلی هم اتفاق خوبی نیست. اعصابم نمیکشه زیاد! از طرفی پیچوندنای بچه‌ها رو هم نمیتونم تحمل کنم و ریکشن میدم و این ذهنم رو آشفته‌تر میکنه.. بنظر من ک دبیر بودن ی بیخیالی خاصی رو هم میطلبه! امروز یکی از بچه‌ها اومد پیشم دردودل کرد، هنوز اشک‌هاش از جلوی چشمم کنار نرفته.. یاد سختیای خودم افتادم و چند دقیقه پیش وسط رنده کردن سیب‌زمینی برای کتلت، گریه‌م گرفت! از ظهر سردرد دارم و این گریه‌ی حسابی الان هم حالمو بدتر کرد. دست چپم شروع کرده ب درد کردن و خلاصه ک داغونم!!

همسایه‌ی اون

با این همکاره از اول هم نتونستم ارتباط بگیرم، ی حس بدی بهم میداد. الان فهمیدم هم محله‌ای همسرسابقه! حالا شاید بی‌ربط بنظر برسه ولی خب من واقعا نسبت ب آدم‌هایی ک اونجا زندگی میکنن، هم‌نام همسرسابق هستن و بطورکلی یجوری بهش ربط دارن واقعا حس بدی دارم. دست خودم نیست :)

هوس

۲۴ ساعته ک بی‌وقفه دارم غر میزنم و گیر میدم و دعوا میکنم با رضا. فقط هم در جواب میگه باشه! یجوریم ک دلم میخواد غر بزنم و گیر بدم ولی انتظار جواب هم ندارم ازش وگرنه همین باشه گفتناش هم باعث میشد بیشتر حرص بخورم.چیه این تغییرات هورمونی ک هرماه شگفتی خاص خودشو داره!

گرسنمه و غذا ندارم. دلم غذای خونگی خوشمزه میخواد. نه حوصله آشپزی دارم و نه مامانم خونه‌س ک بگم برام بپزه و بیاره! هرچند اگرم سرکار نبود بازم نمیگفتم ک برام غذا بپزه.. عذاب وجدان میگیرم :| چرا من هیچکسو ندارم ک الان ازش بخوام برام غذا بپزه؟