دیروز ح زنگ زد و مجبور شدم جواب بدم. فک کنم ۳ یا ۴ دفعه اخیر تماسش رو جواب نداده بودم و ایندفعه بیشعوری ب حساب میومد! گفت اومده تهران و گفت فردا بهت زنگ میزنم ک بریم بیرون. منم از صبح گوشیم رو گذاشتم رو پرواز! از این مدل آدما بدم میاد ک چن وقت یبار زنگ میزنن از زندگیت آمار بگیرن و حتی درآمدتم میپرسن! و بعدازظهر رو با مامان گذروندم و تازه رسیدم خونه.. پریشب خواب دیدم ک سرطان گرفتم و مجبور بودم موهامو کوتاه کنم. گریه میکردم و میگفتم موهام ابروهام مژه‌هام همه زیبایی منه و نمیخام از دستشون بدم.. توو خواب دلم ب حال خودم خیلی سوخت ک تنهای تنها داشتم با ی غم بزرگ می‌جنگیدم :)

حرفِ خواستگار جدید رو توی نطفه خفه کردم و امیدوارم مامان هم بیخیال بشه! چند روز پیش شنیدم ک داشت ب داداش میگفت نمیدونم چرا آقای میم رو رد کرد! هنوز بهش فکر میکنه :| حقیقتا باید بگم ک از یادآوری نگاه‌های آقای میم ب خودم حالم بد میشه و چقد خوشحالم ک نذاشتم لجبازیم کار دستم بده! چیزی رو ک رمزدار نوشتم چون بنظرم اومد شاید بد باشه این بود ک گفتم من واقعا واقعا نمیخوام ازدواج کنم، نمیخوام درگیر مسئولیت‌های ی زندگی بشم، نمیخوام بچه‌ داشته باشم اما داشتنِ ی رابطه عاطفیِ عمیق و کامل رو میخوام! بهم نمیاد؟ خب نیاد!

همچنان میل سخنم با هیچکس نیست.. فقط شنونده‌م :)