عشق نوجوونی

دیروز چندتا از بچه‌ها زنگ تفریح اومدن و نشستن حرف زدن باهام! انقد طول کشید ک کلا وقت نشد حتی چای بخورم و فقط از این کلاس ب کلاس بعدی رفتم.. از اینکه باهام احساس نزدیکی میکنن خیلی خوشحالم ولی خب شنیدن درد زندگیشون بهمم میریزه...

از عاشقی‌هاشون هم گفتن و منو بردن ب دوران نوجوونی خودم.. بهشون نگفتم نه و اشتباهه و... فقط سعی کردم این رو بهشون بفهمونم ک خیلی باارزش و قابل احترامن و نباید بذارن کسی این ارزش رو نادیده بگیره..

میخوام برم خونه‌ی مامان‌اینا.. امشب اونا هم تنهان و یلدا رو کنار هم باشیم..

پیر پسر

رضا خوابه و من با اینکه دراز کشیدم ولی خوابم نمیاد و توانایی اینو دارم ک پاشم و تا صبح خونه‌ی بهم ریخته‌‌م رو مرتب کنم! اما خب سروصدا خوابِ خوب رو از رضا میگیره و گناه داره..

صبح باید برم مدرسه، ظهر باید برم ب مامان سر بزنم. امیدوارم فردا اندک فرصتی برای سروسامون دادن ب خونه پیدا کنم!

من دوست داشتم امسال خونه رو عوض کنیم و رضا مخالف بود. میگه وسایلا حیفه و آسیب میبینه.. این خونه نقشه‌ی خوبی داره، ساختمونش خلوته، نزدیک مامانه ولی حس میکنم دلگیره.. من ب خونه‌ی بابا عادت دارم ک از پنجره‌هاش میشه خیابونا و جریان زندگی رو دید.. اینجا انگار از کل دنیا بی‌خبرم!

هنوزم دارم زور میزنم تا خانوادم بفهمن چه سال‌های سختی رو پشت سر گذاشتم بلکه انقد موفقیت‌های حاصل نشده رو ب روم نیارن! اما خب بی‌فایده‌ست.. حداقل از جانبِ بابا! کاش دیگه نگه چرا فلان جا کار نمیکنی و...

امروز رو ب تماشای پیرپسر گذروندیم و چقدر پشیمونم. آخراش از حجم فشار روانی ک داشت بهم وارد میشد دلم میخواست جیغ بزنم. اما چشمامو بستم و ب رضا گفتم هروقت تموم شد بگو چشمامو باز کنم! خیلی یجوری بود.. بعدش هم با رضا دعوامون شد! فیلم روانم رو بهم ریخته بود و رضای بیچاره دمِ دست‌ترین فرد برای خالی کردن احساس آشفتگی ذهنیم بود..

برم تلاش کنم بخوابم..

چون دلم گرفته..

گوشیمو روی حالت پرواز گذاشتم و احتمالا تا فردا شب هم در همین حالت میمونه!چرا؟ چون تولدمه و نمیخام کسی بهم زنگ بزنه و تبریک بگه!چرا؟ چون دارم گریه میکنم...

عمه

طبیعیه ک با عمه‌م حرف زدم گریه‌م گرفت؟ خیلی وقت بود باهاش صحبت نکرده بودم و اصلا خط جدیدم رو هم نداشت! بعد از جداییم از همه فاصله گرفته بودم و حالا، با روبراه شدن احوالم، انگار دوباره هیجان ارتباط با اطرافیانم در من زنده شده..

متنفرم از وقتایی ک گذشته‌م، مثل بختک میفته روی احوالم و توان زندگی رو ازم میگیره..

ام آر آی

خونه تاریکه و حوصله ندارم بلند شم برقا رو روشن کنم. این روزا بی‌حوصله‌م و دلیلش هم این گردن درد و کمردرده ک ذهنمو درگیر کرده. دکتر ام آر آی نوشته.. نمیدونم کِی قراره انجامش بدم..

روزها ب عادی‌ترین حالت ممکن سپری میشن و تقریبا هیچ هیجانی وجود نداره!

دبیر بی حوصله

همش دارم با خودم میجنگم ک بتونم برای ادامه این راه تدریس مقاومت کنم. این وضعیت داره اعصابم رو بهم میریزه... شایدم بخاطر این باشه ک روحم خیلی خسته‌ست. نیاز ب سفر دارم و نمیدونم چرا جور نمیشه ک بریم.. چند روز پیش ب رضا میگفتم خیلی عجیبه، پولش هست، وقتش هست ولی همت نمیکنیم ک ی سفر بریم!

پنجشنبه به معنای واقعی کلمه کوزت بودم! صبح تا بعدازظهر خونه‌ی خودمو تمیز کردم و بعد از ظهر رفتم خونه‌ی مامان کمکش و اونجا رو تمیز کردیم. ی چیزی رو فهمیدم ک من همیشه نزدیک منس ک میشه ب شدت هوس میکنم کار کنم!

این خانوم همکار داره از مسیر تحصیلیش میگه. خوشبحالش ک جرات اینو داشته بره دنبال علاقه‌ش. کاش منم جرات میکردم و همون سالای دبیرستان مسیرم رو تغییر میدادم...

پا شم برم کلاس آخر امروزو هم بگذرونم..