هرموقع صفحه نوشته جدیدِ بلاگفا رو باز میکنم این جمله توی ذهنم میاد: "شده آیا که غمی ریشه ب جانت بزند؟" این جمله برای من مثل ذکر شروع نوشتن میمونه، مثل بسم الله اول نامه! وقتی این سوالو از خودم میپرسم ی عالمه مسئله کوچیک و بزرگ میاد توی ذهنم، یه عالمه غم ک نمیدونم ریشه ب جانم زدن یا نه!

چند شب پیش چای آلبالو درست کردم، نبودی ک دوتا استکان کمرباریک رو پُر کنم و با دوتا تیکه نبات بیارم، بشینم پیشت، بخوریم و حرف بزنیم.. من خیلی حرف دارم ولی تو هِی نیستی، همش نیستی!