رضا خوابه و من با اینکه دراز کشیدم ولی خوابم نمیاد و توانایی اینو دارم ک پاشم و تا صبح خونه‌ی بهم ریخته‌‌م رو مرتب کنم! اما خب سروصدا خوابِ خوب رو از رضا میگیره و گناه داره..

صبح باید برم مدرسه، ظهر باید برم ب مامان سر بزنم. امیدوارم فردا اندک فرصتی برای سروسامون دادن ب خونه پیدا کنم!

من دوست داشتم امسال خونه رو عوض کنیم و رضا مخالف بود. میگه وسایلا حیفه و آسیب میبینه.. این خونه نقشه‌ی خوبی داره، ساختمونش خلوته، نزدیک مامانه ولی حس میکنم دلگیره.. من ب خونه‌ی بابا عادت دارم ک از پنجره‌هاش میشه خیابونا و جریان زندگی رو دید.. اینجا انگار از کل دنیا بی‌خبرم!

هنوزم دارم زور میزنم تا خانوادم بفهمن چه سال‌های سختی رو پشت سر گذاشتم بلکه انقد موفقیت‌های حاصل نشده رو ب روم نیارن! اما خب بی‌فایده‌ست.. حداقل از جانبِ بابا! کاش دیگه نگه چرا فلان جا کار نمیکنی و...

امروز رو ب تماشای پیرپسر گذروندیم و چقدر پشیمونم. آخراش از حجم فشار روانی ک داشت بهم وارد میشد دلم میخواست جیغ بزنم. اما چشمامو بستم و ب رضا گفتم هروقت تموم شد بگو چشمامو باز کنم! خیلی یجوری بود.. بعدش هم با رضا دعوامون شد! فیلم روانم رو بهم ریخته بود و رضای بیچاره دمِ دست‌ترین فرد برای خالی کردن احساس آشفتگی ذهنیم بود..

برم تلاش کنم بخوابم..