عشق نوجوونی
دیروز چندتا از بچهها زنگ تفریح اومدن و نشستن حرف زدن باهام! انقد طول کشید ک کلا وقت نشد حتی چای بخورم و فقط از این کلاس ب کلاس بعدی رفتم.. از اینکه باهام احساس نزدیکی میکنن خیلی خوشحالم ولی خب شنیدن درد زندگیشون بهمم میریزه...
از عاشقیهاشون هم گفتن و منو بردن ب دوران نوجوونی خودم.. بهشون نگفتم نه و اشتباهه و... فقط سعی کردم این رو بهشون بفهمونم ک خیلی باارزش و قابل احترامن و نباید بذارن کسی این ارزش رو نادیده بگیره..
میخوام برم خونهی ماماناینا.. امشب اونا هم تنهان و یلدا رو کنار هم باشیم..
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۴ ساعت 10:31 توسط دخترک
|
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛