همش دارم با خودم میجنگم ک بتونم برای ادامه این راه تدریس مقاومت کنم. این وضعیت داره اعصابم رو بهم میریزه... شایدم بخاطر این باشه ک روحم خیلی خسته‌ست. نیاز ب سفر دارم و نمیدونم چرا جور نمیشه ک بریم.. چند روز پیش ب رضا میگفتم خیلی عجیبه، پولش هست، وقتش هست ولی همت نمیکنیم ک ی سفر بریم!

پنجشنبه به معنای واقعی کلمه کوزت بودم! صبح تا بعدازظهر خونه‌ی خودمو تمیز کردم و بعد از ظهر رفتم خونه‌ی مامان کمکش و اونجا رو تمیز کردیم. ی چیزی رو فهمیدم ک من همیشه نزدیک منس ک میشه ب شدت هوس میکنم کار کنم!

این خانوم همکار داره از مسیر تحصیلیش میگه. خوشبحالش ک جرات اینو داشته بره دنبال علاقه‌ش. کاش منم جرات میکردم و همون سالای دبیرستان مسیرم رو تغییر میدادم...

پا شم برم کلاس آخر امروزو هم بگذرونم..