هماینک خواهرشوهر
و شروع آزارهای خواهرشوهر! یعنی انقد این مسئله برام مسخرس ک هیچوقت فکر نمیکردم خودم درگیرش بشم. بشین زندگیتو کن دیگه با من چیکار داری اخه! اما جدی جدی ترکشهای این موجود داره ب منم میخوره :|
یوقتایی حرفای مامان باعث میشه در لحظه حس باخت و بدبختی و بیچارگی و آوارگی روی سرم آوار بشه. فرمودن ک رضا اون کسی نیست ک انتظار داشته و نمیتونه زندگیشو مدیریت کنه! حالا چرا اینو میگه؟ چون خودِ احمقم بیشتر از حد نیاز مامان رو در جریان یسری مسائل میذارم. حالا چرا هرچی میشه ب مامان میگم با اینکه میدونم برام شر میشه؟ چون خودش اینجوری تربیتم کرده. از همون بچگی! من همیشه باید همه چیز رو کامل تعریف میکردم. از ریز و درشت اتفاقایی ک توی مهد و مدرسه برام میفتاد تا الی آخر... نگفتنِ یچیزایی چنان عذاب وجدانی بهم میده ک دلم میخواد بمیرم! کاش از این مامانا نباشم، کاش هیچوقت نخوام مچ بچمو بگیرم و بهش ثابت کنم چیزی رو ازم پنهون کرده، کاش مامانِ کنترلگری نباشم، کاش همیشه نقد نکنم، کاش کاش کاش و هزاااار کاش
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم؛